خرید بک لینک
ای ابر سترون چه بیایی چه نیایی باران که نبارد چه تفاوت که کجایی   چشمی به افق دوخته و مانده ام اکنون در حیرتم از راز غم آلود جدایی   بگذار غبار از همه سو سمت من آید پاسخ که دهد این همه موهوم چرایی؟   از بندگی خود به ستوه آمده ام باز بر من بنما بار دگر حکم خدایی   از عشق به حرمان و زحرمان به شکستن کی برمن ویران شده رخسار نمایی؟   ای آتش گم مانده ی در موج گلستان ای نیل دو نیمه شده از ضرب عصایی   گویا که دگر معجزه ای نیست ولیکن تردید حرام است به ایمان خدایی  

برچسب: نویسنده: سجاد مرادی تاريخ: پنجشنبه 16 تير 1401 ساعت: 19:40

باران همیشه پرسش ما بود وکهکشاننجوای  تشنگان زمین بود و آسمان گویی مسیر راز ونیازی نمانده استیا میرویم سمت همان آخز الزمانما تا  قنوت تلخ تمنا گشوده ایمباریده بر سر و دل ما خاک بیکرانتندیس دلربای غباریم و تا ابدپر می کشد تنوره ی ما تا ستارگانای دختران سبزه ی دیروز کو کجاست؟گلخند ساحرانه ی گلدان گونه تان؟باران که میرسد خبر از خاک تازه استدوزخ شدست کوی بهارانه هایمانافسانه باز قصه ی سیب است وگندم است؟برما دوباره دلهره ای کهنه بر فشان...

برچسب: نویسنده: سجاد مرادی تاريخ: پنجشنبه 16 تير 1401 ساعت: 19:40

صفحه بندی